دق میکنه غزل، وقتی که وقتشه از من جدا بشی
تو ختمِ هر قرار من بغض میکنم، تو آه میکشی...
...
من درد میکشم، وقتی تو بیدریغ ایثار میکنی
وقتی منو از این کابوسِ متصل بیدار میکنی
باید کسی منو از عمقِ هق هقِ وحشت صدا کنه
این بار روزگار باید نگاهشو همرنگِ ما کنه
من فکر میکنم این قصه باید از پایان شروع بشه
کی گفته یخ زدن تقدیرِ تیرهی این موجِ سرکشه؟
آغوشِ من چرا خمیازه میکشه تو اوجِ التهاب؟
تا کی نوازشِ این دستِ بیپناه میمونه بیجواب؟
من خواب دیدمت، شاید تو بچهگی، اون عصرِ بیقفس
وقتی که سهمم از هشیاری جهان یک کوچه بود و بس
مثلِ یه معجزه تو سرزمینِ کفر، من خواب دیدمت
با روسری سرخ سیبِ هوس شدی، اما نچیدمت...
احساس میکنم، این خواب مطلعِ کلِ ترانههاست
احساس میکنم پایانِ بهتری چشمانتظارِ ماست! //

| ϰ-†нêmê§ |